درخت بهشتی

درخت بهشتی

امام علی (ع) : هرکه همه ی فکرش آخرت باشد ، خدا دنیای او را کفایت کند ؛

هرکه درون خود را درست کندخدا برونش را اصلاح می کند ،

و هرکه رابطه ی میان خود و خدایش را درست کندخدا رابطه ی میان او و مردم را سامان می دهد .

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

اشعاراسارت در شام- 12

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ق.ظ

اشعاراسارت در شام

*******************

شفق مشهدی

الا که مقدم تو مژده ی سعادت داشت

به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت

 

سلام بر تو که ماه جمادی الاول

ز جلوه ی تو به رخ هاله ی مسرّت داشت

 

سلام بر تو که امّ المصائبت خوانند

چرا که غم ز ازل در دلت اقامت داشت

 

سلام بر تو و بر هر زنی که از آغاز

به پاس پیروی ات از حجاب زینت داشت

اشعاراسارت در شام

*******************

شفق مشهدی

الا که مقدم تو مژده ی سعادت داشت

به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت

 

سلام بر تو که ماه جمادی الاول

ز جلوه ی تو به رخ هاله ی مسرّت داشت

 

سلام بر تو که امّ المصائبت خوانند

چرا که غم ز ازل در دلت اقامت داشت

 

سلام بر تو و بر هر زنی که از آغاز

به پاس پیروی ات از حجاب زینت داشت

 

تو از همان شجر پاک عصمت آمده ای

که ریشه در دل قرآن و جان عترت داشت

 

تو دست پرور آن مادر گرانقدری

که قلب پاک پیمبر به او ارادت داشت

 

تو سر بر آینه ی سینه ای گذاشته ای

که بوسه گاه نبی بود و عطر جنت داشت

 

تو زیر سایه ی آن گلبنی بزرگ شدی

که هر چه داشت شکوفایی از نبوت داشت

 

ندیده دیده ی تاریخ چون تو بانویی

که حق به گردن آزادی و عدالت داشت

 

چه بانویی که پس از دختر رسول ا...

به هر زنی که تصور کنی شرافت داشت

 

چه بانویی که ز فیض هدایت معصوم

مقام و منزلتی همتراز عصمت داشت

 

چه بانویی که صبوری نمود چون زهرا

چه بانویی که به قدر علی شهامت داشت

 

چه بانویی که به حد کمال در همه حال

اراده داشت وفا داشت عزم و همت داشت

 

چه بانویی که به هنگامه ی اسارت هم

وقار داشت حیا داشت شرم و عفت داشت

 

چه بانویی که همه عمر در نیایش شب

هزار بار ز خود تا خدای هجرت داشت

 

چه بانویی که به همراه یک مدینه صفا

گلاب گریه و یک کربلا مصیبت داشت

 

چه بانویی که به خورشید خون گرفته ی عشق

به قدر وسعت هفت آسمان محبت داشت

 

دل تو بود پر از التهاب شوق حسین

که لحظه لحظه ی عمرت از این حکایت داشت

 

حسین نیز به شایستگی نثار تو کرد

هر آنچه عاطفه و التفات و رأفت داشت

 

نبود حاجت بوسیدن گلوی حسین

حسین با تو هزاران هزار حجت داشت

 

حسین از تو جدایی نداشت در هر حال

مگر بخاطر انسی که با شهادت داشت

 

چراغ آخرتش باد شاعری که سرود

سه بیت ناب که دنیایی از طراوت داشت

 

«نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

نه سید الشهدا بر جدال طاقت داشت

 

هوا ز جور مخالف چو نیلگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

 

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

 

ستاره ی سحر تو که روی خاک افتاد

هزار و نهصد و پنجاه و یک جراحت داشت

 

من و مکارم اخلاق زینبی هیهات

کجا برابر خورشید ذره جرأت داشت

 

تو آن یگانه اسیری که در چهل منزل

بدوش خسته ی خود کوهی از رسالت داشت

 

تو خطبه خواندی و بر هم زدی اساس ستم

ستمگر از سخنت جا به خاک ذلت داشت

 

تو خطبه خواندی و در چهره ات تجسم یافت

علی که در سخنش آیت فصاحت داشت

 

پیام خون و شرف را به شام و کوفه رساند

صدای روح نوازت که رنگ محنت داشت

 

به هر بهانه به تفسیر انقلاب نشست

کلام روح فزایت که رنج غربت داشت

 

هلال یک شبه ات جلوه کرد از سر نی

که با تو سوخته دل اشتیاق صحبت داشت

 

پس از زیارت خون سر تو از محمل

شفق طلوع نمی کرد اگر مروت داشت

شفق مشهدی

************************

محمدحسین صغیر اصفهانی

چه مِی بود اینکه در پیمانه کردی؟

که عالم را از آن دیوانه کردی

نمی دانم چه کردی کز غم خود

جهان را تا ابد غمخانه کردی

گرفتی دین و دادی هستی خویش

حقیقت همّتی مردانه کردی

سراپا سوختی چون شمع خود را

چه جان ها گرد خود پروانه کردی

نه تنها سوختی از آشنا جان

که هم خون در دل بیگانه کردی

نهان از خویشتن یکدانه گوهر

به شهر شام در ویرانه کردی

یزید شوم را تا حشر رسوا

ز شرح حال آن دردانه کردی

***********************

 

کاروان، عزم خروج از شام کرد

شام را در چشم دشمن شام کرد

سر به سر گشتند بر محمل سوار

با دلی خونین و چشمی اشکبار

گنجشان در گوشه ویرانه بود

چشمشان بر قبر آن دردانه بود

شعله از سوز جگر افروختند

چون چراغی بر مزارش سوختند

یک طرف شیون کنان زن های شام

گرد محمل ها نمودند ازدحام

لکه های ننگ بر دامانشان

خون به جای اشک در چشمانشان

بعد از آن آواز و رقص و ساز و کف

گرد زینب اشک ریزان بسته صف

کای گل دامان زهرای بتول

عذر ما را از کرم نیما قبول

عفو کن ما را که ما تا زنده ایم

از تو و از فاطمه شرمنده ایم

قافله نزدیک بر دروازه شد

زین سخن ها داغ زینب تازه شد

از دو چشم خویش می بارید خون

کرد سر از پردۀ محمل برون

ناله از دل بر کشید و گفت این

آفرین زنهای شامی آفرین

گیرم این جا صحبتی از دین نبود

شیوۀ مهمان نوازی این نبود

ای به ننگ آمیخته نام شما

میهمان بودیم در شام شما

گرد ما با ساز گردیدید باز

اشک ما دیدید و خندیدید باز

آن سری کز خون رخش گلرنگ بود

اجر قرآن خواندن او سنگ بود؟

بود جای احترام و پاس من

کف زدنتان پای سر عباس من

آب در این سرگذشت از سر گذشت

هر چه شد بر آل پیغمبر گذشت

من نمی گویم به ما احسان کنید

خواستید ار ظلم خود جبران کنید

مانده در ویرانه از ما بلبلی

کرده جان تقدیم بر خونین گلی

او سفیر ماست در شام شما

بلبل زهراست در شام شما

گاهگاهی در کنار تربتش

یاد آرید از غروب غربتش

****************************

می گوید از حکایت بازار رفتنش

از کربلا بدونِ کس و کار رفتنش

می گوید و اشاره به گودال می کند

از تیر و نیزه در بدن یار رفتنش

با تازیانه محمل خود را سوار شد

می گوید از کنارِ علمدار رفتنش

یادش به خیر جاه و جلالی که داشتم

می گوید از میان خس و خوار رفتنش

می گفت از دَمی که پناهش به نیزه رفت

از لحظه ای که آه، به اجبار بُردنش

شاعر: رضا باقریان

*******************

می رفت و زیرِ ماه دلی را پسند کرد
در کُنجِ دِیرِ، سرزده اش در کمند کرد
خوش کرده بود دل ببرد پیرمرد را
از سجده های پایِ صلیبش بلند کرد
زُنّار و روح و اِبن و اَبش را گرفت و بعد
از فیضِ نورِ فاطمی اش بهرمند کرد
ذکرِ شهادتینِ لبِ زخمی اش چشید
گوئی دهانِ خویش پُر از حَبّه قند کرد
می برد رشکِ تازه مسلمانیش، مسیح
آن شب سری بریده رهایش ز بند کرد
چه عزّتی برای حسین انتخاب شد
کاهی که داده بود، به کوهی حساب شد
ای ماهِ خون گرفته که از در درآمدی
ای عرشِ نِی به دامن من با سر آمدی
من مِثلی ای عزیزِ خدا وقتِ دیدنم
بر بالِ اشک، مادرِ نیلوفر آمدی
بر مَقدمِ تو مژدهی طوبی لَکُم رسید
شَیب الخضیب گشته ترین، دلبر آمدی
بر چهرهی تو این همه ابرو چه می کند؟
از زیرِ پایِ غارتِ لشکر در آمدی؟
عیسی برای غربتِ تو لطمه می زند
آه ای گلو بریده که یحیی تر آمدی
این گیسوانِ سوخته نه، درخورِ تو نیست
می شویمت که از دلِ خاکستر آمدی
اعجازِ خشکیِ لبِ روحانی توام
از این به بعد مستِ مسلمانی توام
علیرضا شریف

************************

سایه انداخته‌ای از سرِ نِی بر سر من
      دوست دارم ولی یک شب برسی در بر من
      
      پیش چشم منی و دور نرفتی امّا
      خوش به حالش...به برِ توست سر اصغر من
      
      چند وقت است نوازش نشدم؟ می‌دانی؟
      کاش می‌شد بکِشی دست یتیمی سر من
      
      بوسه و بازی و آغوش...همه پیشکشت
      شد که یک بار بپرسی چه خبر دختر من؟
      
       شد که یک بار بپرسی ز من و احوالم؟
      اصلاً آیا خبرت هست چه شد معجر من؟
      
      خبرت هست چه شد آن همه گیسوی بلند؟
      خبرت هست چه آمد به سرِ پیکر من؟
      
      هیچ می‌دانی از آن روز که رفتی چه قَدَر
      ضربه‌ی سخت رسیده به تن لاغر من؟
      
      وا نمی‌گردد اگر چشم من ، از سیلی نیست
      اثر شعله نشسته روی پلک تر من
      
      عمه تا هست همین یک دو قدم می‌آیم
      چه کنم ، تاول پایم شده درد سر من
      
      غل و زنجیر برای مُچِ من سنگین است
      ظاهراً کج شده این ساقه‌ی نیلوفر من
      
      خواهرت گفته تحمّل کنم ،‌ امّا بابا
      شده این زجرِ لعین مشکلِ زجر آور من
      
      تازیانه به کَفَش بود و به قدری چرخاند
      تا که پیچید به دور گلو و حنجر من
      
      می‌خرم هرچه بلا هست به جانم امّا
      هرگز اظهار کنیزی نشود باور من
    علی صالحی

      ***********************

باید که از نیزه سرت را پس بگیرم
رگ هایِ سرخ ِ حنجرت را پس بگیرم
      
      آه ای سلیمانِ زمانه سَعیَم این است
      از ساربان انگشترت را پس بگیرم
      
      باید که از سر نیزه هایِ تیز و سنگین
      ته مانده هایِ پیکرت را پس بگیرم
      
      باید که از غارتگرانِ نامسلمان
      عمامه ی پیغمبرت را پس بگیرم
      
      باید که از آن بی حیایِ پست و نامرد
      خلخال پایِ دخترت را پس بگیرم
      
      محمد حسن بیات لو

      ***********************
            از زبان حضرت ام کلثوم(س):

وارسی کرد آن حوالی را  
      پشت هر تپه سنگ بوته ی خار
       خیمه در خیمه گوشه در گوشه
      بچه ها را شمرد چندین بار
     
**
      چشم هایش به دور و بر چرخید
       کاروان را نمود آماده
       ایستاد و کمی تامل کرد 
       هیچ کس از قلم نیفتاده
     
**
      کاروان را شکسته بندی کرد
       روی هر زخم مرهمی پیچید
       گاه گاهی میان این همه سوز 
        سر بر نیزه رفته را می دید
     
**
      شانه ها دائماً تکان می خورد 
       گریه ی بچه ها چه سوزی داشت
       داغ ها را کمی تسلی داد 
      خودش اما چه حال و روزی داشت
     
**
      با تمام وجود می زد شور
       رو به رویش سیاهی شب بود
       دور تا دور کاروان می گشت
       نگران غرور زینب بود
     
**
      تند می رفت و تند بر می گشت
       در نظر داشت طول قافله را
       بچه ها را یکی یکی می گفت
       کم کنید کم کنید فاصله را
     
**
      غیرت حیدریش رو شده بود
      چادر مادرانه بر سر داشت
      هم حواسش به چشم خواهر بود
       هم هوای سر برادر داشت
     
**
      مثل مادر چه غربتی دارد
      مثل بابا چقدر مظلوم است
      چه کسی گفت آب می خواهم؟
      مشک بر دوش ام کلثوم است
             شهرام شاهرخی

***********************

آب دیدم و به یاد لب تو افتادم
      باز هم روضه تو زنده شده در یادم
      
      باز هم نام تو و اشک تلاقی دارند
      باز هم دل به مصیبات مقاتل دادم
      
      بر سر نیزه ای و زمزمه دارم بر لب
      زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
      
      خیزران بر لب تو آه چه بر دل آورد
      که کشیده است به وادی غزل فریادم
      
      سر تو ، دختر تو ، نیمه شب... میگریم
      چه کند با غم تو طبع خراب آبادم
      
      همه آرزویم از تو نگاهت بوده است
      نکند بشنوم از چشم شما افتادم
      
      دیر وقتی است اسیر تو و عشقت هستم
      من از آن روز که در بند توام آزادم
      
      سید محمد رضا شرافت

***********************

       
      خورشید،گرمِ دلبری از روی نیزه ها
      لبخند میزند سَری از روی نیزه ها
      
      دل برده است از تنِ بی جانِ خواهری
      صوت خوشِ برادری از روی نیزه ها
      
      آه ای برادرم چقدر قد کشیده ای
      با آسمان برابری از رویِ نیزه ها
      
      نه! آسمان مقابل تو کم میاورد
      از آسمان فراتری از روی نیزه ها
      
      گرچه شکسته میشوی و زخم میخوری
      از هرچه هست، خوشتری از روی نیزه ها
      
      گیسو رها مکن که دلِ شهر میرود
      از یوسفان همه،سَری از روی نیزه ها
      
      تا بوسه ای دهی به نگاهِ یتیمِ خود،
      خم شو به سویِ دختری از روی نیزه ها
      
      قرآن بخوان...بگو که مسیرِ نجات چیست؟ً
      ای سر! هنوز رهبری از رویِ نیزه ها
      
      عارفه دهقانی
**************************
پر می کشد دلم به تمنای نیزه ات
      دنیای دیگری شده دنیای نیزه ات
      
      جانی بده دوباره... به من نه به دخترت
      تا جان نیامده به لبش پای نیزه ات
      
      ترسانده است فاطمه کوچک تو را
      خون های جاری از قد و بالای نیزه ات
      
      یک بوسه بود سهم من از آن گلوی خشک
      باقیش گشته قسمت لبهای نیزه ات
      
      با دست خط نیزه و خون گلوی تو
      افتاده است هرقدم امضای نیزه ات
      
      لج کرده است تیزی سرنیزه با سرت
      چیزی نمانده از تو و دعوای نیزه ات
      
      چرخیده است دیده ناپاکشان به ما
      این قوم پست بعد تماشای نیزه ات
       محمد بیابانی

*****************

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۴
مشتی خاک

اسارت شام

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی